تبلیغات
اسلامى و مذهبی - ماهِ غریب



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 31 مرداد 1390-08:54 ق.ظ

نویسنده :محمد

ماهِ غریب

چند سال پیش، در کلاس دانشگاه، روزهای آخر ماه مبارک بود که حرف از تمام شدن این ماه، به میان آمد. خیلی از بچه ها با شور و شوق دعا کردند که ای کاش ماه، بیست و نه روزه باشد و زودتر تمام شود. دیگر خسته شده اند!

آن روز احساس کردم که ماه رمضان چقدر حتی در بین روزه داران، «غریب» است. حتی آنهایی که روزه می گیرند، خدا خدا می کنند که زودتر تمام شود. بیست و نه روز باشد که یک روز زودتر راحت شوند.

چند روز پیش کسی از من پرسید: «تو روزه می گیری؟» و بعد هم با کراهت خاصی گفت که علی رغم میل باطنی اش، امسال هم روزه می گیرد!

باز با خودم فکر کردم که چقدر این ماه، در میان «روزه داران»، غریب است. ماه مبارکی که در آن، مهمان خدا هستیم، یک مهمانی خاص، بر خلاف بقیه مهمانی ها. اینجا نباید بخوریم و بیاشامیم تا لایق چشیدن لقمه های راز شویم.

منکر گرمای شدید این روزها نیستم. گاهی حس می کنم از آسمان آتش می بارد. روزه داری سخت است. گرسنگی به کنار؛ عطش، توان باقی نمی گذارد. اما روزه داری فقط همین ها نیست. اگر ماه مهمانی خدا را صرفا گرسنگی و تشنگی نبینیم و به یقین باور کنیم که قرار است صاحبخانه، از ما به بهترین وجه پذیرایی کند، آیا باز هم از طولانی بودن روزها ناله می کنیم؟

اما واقعا میزبان این روزها و روزه ها، برای ما چه لقمه ای گرفته است؟

***

خدایا!

امسال به ما لیاقت بده که یک روزه ی متفاوت بگیریم، یک روزه ی خاص، نه! روزه ی «خاص الخاص».

 

واقعا به چه کسی می خندد؟!

در این چند سال که از انتشار «لبخند مسیح» می گذرد، نقدهایی درباره اش خوانده ام یا در جلسه  نقد حضور داشته ام. با توجه به اینکه این کتاب، اولین کار جدی ام بوده است، همیشه با تواضع، شنونده و خواننده ی نقد ها بوده ام تا یاد بگیرم و بهتر بنویسم. حتی اگر در میان نقد ها، با قسمتی از آن مخالف بوده ام، دلیلی ندیده ام که حتما از خودم دفاع کنم. چرا که من کار را ارائه کرده ام و حالا نوبت دیگران است که حرف بزنند. آنقدر به این قضیه معتقد هستم که گاهی همسرم گله می کنند که چرا در مقابل فلان اشکال غیر منطقی، چیزی نگفتی و اجازه دادی طرف فکر کند دارد درست می گوید و البته با احترام به همسرم، باز هم سکوت کرده ام.

اما این بار چیزی از «لبخند مسیح» خواندم که سکوت را جایز نمی دانم. نویسنده ی محترم، یا داستان را درست نخوانده اند و درک نکرده اند، یا دید درستی از جامعه ی اطرافشان ندارند.

یادداشت ایشان را بخوانید تا درباره ی اشتباهاتی که در  نوشته شان هست صحبت کنم.

شاید به ما می خندند

۱- لبخند مسیح (نوشته سارا عرفانی، سوره مهر، ۱۳۸۷):

لبخند مسیح برای اولین بار سال هشتاد و چهار منتشر شده است. شما که ظاهرا طرح روی جلد چاپ اول را دیده اید و درباره اش قضاوت عامه پسند بودن کرده اید، باید به سال چاپ هم توجه کرده باشید. (اهمیت این موضوع را در پایان عرایضم، توضیح خواهم داد.)

۲- مدیر آموزشگاه عاشق اوست و ناشر کتابش هم عاشق اوست و می خواهد که زن دومش بشود (بدون اینکه دخترک مطلقه باشد یا نقصی داشته باشد):

اینکه دخترک مطلقه نیست یا نقصی ندارد ولی بعضی مردهای هرزه، به خودشان جسارت خواستگاری از او را می دهند، تقصیر نویسنده است؟ در جامعه مان، کم داریم از این دست مردهای گستاخ؟ حتی دخترهای ابلهی که حاضر می شوند با چنین مردهایی رابطه داشته باشند؟! شما ندیده اید؟ در داستان، اطلاعاتی از شخصیت نگار داده شد که در خواست چنین مردهایی، منطقی به نظر بیاید. تعجب می کنم که چرا به آنها توجه نکرده اید.

۳- همانطور که بدیهی است مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم می شود:

بداهتِ این امر را از کجای داستان برداشت کرده اید؟ من به طور واضح، برای اینکه متهم به چنین چیزی نشوم، هیچ حرفی از ازدواج این دو نزدم. حتی نگار در درونش واگویه می کرد که «ما اصلا مناسب هم نیستیم، چطور می توانم این را به نیکلاس بفهمانم.» بعد، شما از کجای داستان من، برداشت کرده اید که مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم شده است؟ شاید هم برای اثبات عامه پسند بودن داستان، چاره ای نداشتید جز اینکه یک جوری آنها را در داستان به ازدواج هم درآورید؟ لطفا برای اثبات مدعاهایتان از خود داستان کمک بگیرید. ذهنیات خودتان را به داستان الصاق نکنید و نتیجه ی دلخواه نگیرید.

۴- (البته نباید تصور بدبینانه داشته باشیم که نگار به همراه نیکلاس به آمریکا می رود و شهروند ایالات متحده می شود و سی سال بعدِ نیکلاس و نگار در آمریکا، در یک خانواده همه میسحی چه خواهد شد):

این تصور، خواه خوشبینانه و خواه بدبینانه، اصلا به لبخند مسیح ربط داشت؟ یا به نوع نگرش شما؟ عجیب است واقعا! در عرض یک یا چند جمله در ذهن خودتان به سبکی عامه پسند(!) داستان را تا سالها بعد و تا صفخات ۲۵۰۰ نداشته ی کتاب جلو می برید و فکر می کنید درباره اینکه نوه ی نیکلاس و نگار به کدامشان رفته و در کلیسا چه می کند؟! و آیا همه این تصورات خوشبینانه شما به نویسنده مربوط است و یا حتی به خوانندگان وبلاگ تان؟ کلا برگردیم کمی عقب تر و اینکه هدف تان از نوشتن چیست و این جمله ی مغرضانه ی تخیلی قرار است چه کارکردی داشته باشد؟

۵- بعید است که نویسنده محجبه کتاب (که مدرسه شهید مطهری درس خوانده و در دانشگاه شاهد الهیات خوانده) حتی یکبار هم سوار ماشین پسر نامحرمی شده باشد یا یک ساعتی را در یک کلیسا، رفتار مسیحیان را دیده باشد، یا با یک میسحی صحبت کرده باشد، یا انجیل خوانده باشد یا زبان انگلیسی اش کامل باشد، و مهمتر از همه اینکه یک مسیحی دیده باشد که مسلمان شده باشد. که اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود:

به نظرتان خیلی سخت است که آدم یک ساعتی را در کلیسا بگذراند؟ یا رفتار مسیحیان را دیده باشد؟ یا با یک مسیحی صحبت کرده باشد؟ که من به خاطر نوشتن این داستان، بدون اندوخته هایی از این دست سراغ نوشتن بروم؟! به واسطه ی اینترنت و فن آوری های روز، بارها و بارها پیش آمده که با مسیحیان صحبت کرده ام و البته تازه مسلمان هم کم ندیده ام و لااقل یک ساعتی در کلیسا بوده ام. جهت اطلاعتان عرض کنم مدت ها با یک کشیش کانادایی بر سر مسائل دینی صحبت می کردیم. یا قریب به یک سال، با یک خانم استرالیایی ارتباط ایمیلی داشتم که می خواست مسلمان صوفی شود. چقدر درباره ی اصل دین با او حرف زدم و اینکه در اسلام، صوفیگری نداریم.

اگر می خواستم فخر بفروشم، تجربه اش را داشتم. اما این داستان، طوری طراحی شده بود که نیازی به حرف زدن از تجارب کلیسا نبود، یا دلیلی ندیدم آنچه از انجیل خوانده ام را در این داستان به نمایش بگذارم. وقایع داستان من طوری پیش رفت که حرف های فعلی را باید می زدم. نه همه ی آنچه تجربه اش کرده ام. گفتید اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود. من می گویم البته نشانه هایی از آنها در داستان مشهود است. اما نه بیشتر از آنچه که لازم بود.

یا گفتید حتی کلمه ی «هدایت» را ترجمه نکرده ام. آیا به نظرتان سخت بودم برایم؟ کاری داشت ترجمه ی این کلمه را جا به جا در داستانم بیاورم؟ اما من نویسنده داستانم هستم و در منطق داستان، نیازی به آن ندیده ام.

همین پاسخ را در مورد سایت ها و کتاب ها هم باید بدهم. چرا فکر کرده اید من باید پاسخ همه ی معماهای داستان را بدهم؟ اگر نام یک کتاب را در داستان می آوردم، ذهن مخاطب را محدود می کردم به همان یک کتاب. اما عمدا نخواستم اسمی از هیچ کتابی بیاورم تا دایره ی مطالعه ی دینی خواننده را محدود نکرده باشم.

شما که آمار تحصیلات من را دارید لابد می توانید حدس بزنید که در طول حداقل چهار سال درس خواندن در رشته الهیات گرایش فلسفه در دانشگاه اسم چهار تا کتاب در این زمینه را شنیده ام، اگر نخوانده باشم و امتحانشان را نداده باشم و تحقیق و تفحص نداشته باشم. و احتمالا نمی خواهید بگویید اسم کتابی در این زمینه آوردن کار شاقی بوده که من نتوانسته ام انجامش دهم.

۶- نفس گرم مسیحایی ای می خواهد که بعید است ایمیل بتواند آن دم را منتقل کند:

با منطقی که از نوع گفتار شما دیده ام، بله. بعید است. وگرنه ما از این نفس های گرم مسیحایی کم ندیده ایم.

البته ای کاش متوجه می شدید که حرف اصلی داستان، به نگار مربوط می شود نه به مسلمان شدن نیکلاس.

۷- و در پایان:

جناب آقای دکتر محمدرضا جوادی یگانه!

بنده وقتی «لبخند مسیح» را نوشتم، فقط بیست سال داشتم. یک دختر بیست ساله، هر چقدر هم کتاب خوانده باشد و تجربه کرده باشد، باز هم مسیر زیادی برای پیمودن دارد. در آن زمان، اصلا عامه پسند یا خاص پسند بودن برایم مطرح نبود. به این فکر نمی کردم که اگر یک استاد جامعه شناسی، این کتاب را بخواند، چه اشکالاتی از آن خواهد گرفت. نوشتم، چون به حکم عقل، احساس کردم باید بنویسم. کما اینکه هنوز هم بعد از سالها، واقعا جای رمان های اعتقادی و خاص پسند، در ادبیات ما خالیست.

پس شاید خیلی بهتر بود به جای تخریب و تحقیر نویسنده ای که کتاب اولش را در اوج روزهای جوانی نوشته و از بد حادثه به خاطر عامه پسند بودنش، به چاپ هفتم رسیده، منصفانه قضاوت می کردید. فقط منصفانه! نه با لحنی سرشار از تحقیر و تخریب.

قدر جوانی

ما همانیم که خود می دانیم، من ما نیست هنوز، آنچه او می خواهد

امروز روز جوان است. روز ولادت حضرت علی اکبر (ع). گل پسر جوان ارباب و مولایمان حضرت امام حسین (ع). این روز را به همه جوانان مسلمان تبریک می گویم. امیدوارم همه ما جوانان، قدر جوانی مان را بدانیم و از فرصت هایمان به بهترین نحو استفاده ببریم.

هر سال ماه رمضان که می آید، سحرها و افطارهایش یکی یکی که می گذرند، مناجات های کوتاه هر روزش یکی یکی که خوانده می شود، در میان هجمه سریال های مناسبتی تلویزیون اندک وقتی اگر بماند برای تفکر و تامل، تقریبا به شب های قدر که می رسیم تازه متوجه می شویم کجای کاریم. بی مقدمه خود را در میان شب هایی می بینیم که از هزار ماه بهترند. شب هایی که آغاز واقعی سال بعد ما هستند. هر چقدر هم که نوروز، روز اول از ماه اول سال باشد، اما ابتدای سال ما شب قدر است. مقدرات یک عمر ما در آن نوشته می شود و ما می مانیم که چه بخواهیم، چگونه بخواهیم، با چه رویی بخواهیم و…

امروز روز ما جوان هاست. باید آن را جشن بگیریم. باید آن را گرامی بداریم. در حقیقت باید خود را گرامی بداریم. امروز دارم با خودم فکر می کنم گرامی داشتن یعنی چه؟ وقتی چیزی را گرامی می داریم باید دقیقا چه کنیم؟ آن را بزرگ بدانیم، تکریم ش کنیم، برایش ارزش قائل شویم. قدرش را بدانیم.

شاید شب قدر، قدر شده تا ما قدرش را بدانیم. و از آنجا قدر خود را بدانیم. قدر زندگی مان را و قدر جوانی مان را و قدر عمر را، نفسی که فرو می رود و برمی آید را، جان را، روح از جنس خدا مان را و …

امروز روز جوان است. به طور اتفاقی داشتم تقویم را ورق می زدم؛ دیدم عجب! از ولادت حضرت علی اکبر تا شب عظیم قدر ۴۰ روز فاصله است. و ۴۰ هم نماد کمال. قرار گذاشتم امسال قبل از شب قدر خودی نشان دهم. نشان دهم که آماده ام تا در شب قدر برایم خیر رقم بزند، علم رقم بزند، انسان شدن رقم بزند. از آنجا که طی طریق با هم سفر شیرین تر و راحت تر است گفتم ایده ام را با دوستانم درمیان بگذارم.

این در حقیقت میثاقی است بین ما جوانان اهل وب، برای چهل روز تلاش و مراقبت. می خواهیم با کمک حضرت علی اکبر (ع)، برای چهل روز گناهان زبانی را که از بدترین مشکلات امروز ما شده ترک کنیم. هم زبان مان را آماده کنیم برای روزه گرفتن چرا که می دانیم روزه فقط سختی دادن به شکم نیست. هم سعی کنیم برای قدر خود را دانستن و آماده شویم برای شبی که بالاتر از هزار ماه است.

این میثاق با نام «قدر جوانی» با بضاعت اندکی راه اندازی شده است. لذا از تمام همکاران وبلاگ نویس دعوت می کنیم اگر حرکت ما را می پسندند اولا به جمع ما بپیوندند (ثبت حمایت، با خودتان در قسمت کامنت ها) ثانیا با نوشتن درباره این حرکت در پایگاه های خود مخاطبان شان را به آن فرا بخوانند و دوستان شان را دعوت کنند. بسم الله… ادامه مطلب

نباض طبیب

هفته گذشته با فردی آشنا شدیم به نام آقای قدیری که حوالی میدان جمهوری در یک عطاری (گیاهان دارویی) کار می کند. ماجرا از این قرار بود که فردی ایشان را به ما معرفی و توصیه کرد اگر می توانیم به او سری بزنیم. ایشان به تعبیر همان دوست، نباض هستند، یعنی نبض می گیرند.

روال کار به این شکل است که بعد از پرسیدن سن افراد، نبض آنها را دو بار می گیرد و به صدای آن کاملا دقت می کند. همین برای تشخیص همه دردها و نواحی آسیب دیده بدن و تشخیص مشکلات و امراض برای او کافی است. یعنی بدون اینکه شما توضیحی اضافه درباره مشکلات خود بدهید، او بعد از گرفتن نبض شروع می کند به توضیح دادن که مثلا «خون تان فلان جور است و نبض تان مثلا کامل نیست و قلب از ناحیه چپش کمی تحت فشار است. این نشان می دهد شما فلان کار را زیاد انجام می دهید. احتمالا به سبب این قضیه به ستون فقرات شما از ناحیه مهره فلان فشاری وارد می شود که باعث کمردرد برای شما شده. گردش خون در فلان جای شما این جور است لذا گاهی کمی دست تان خواب می رود و دست درد دارید…»

مثلا ایشان به من گفت که شما حجامت کردی یا نه و من گفتم به تازگی روز حزیران این کار را کردم. بعد گفت «ولی چون حجامت عمومی و از پشت بوده نتوانسته مقدار زیادی لخته ها و خون های غلیظی که در پشت پاهای شما جمع شده را بیرون بکشد. این احتمالا باعث درد پا می شود» که دقیقا من هر شب این مشکل پا درد را دارم. ایشان گفت برای همین باید دقیقا پشت دو پا را دوباره حجامت کنم که من بعد از این کار واقعا حس بهتری دارم (فرد حجامت کننده با تعجب خون من را نگاه می کرد و می گفت چقدر غلیظ و لخته شده، خوب شد حجامت کردید). همچنین آقای قدیری به بانو چیزهایی گفت و تجویز کرد که هر دو در حال استفاده از آنها هستیم.

نکته جالب اینجاست که ایشان با ظاهری خیلی ساده کاملا به دل آدم می نشیند و خیلی اهل تبلیغ و بزرگ کردن خود نبوده است. حتی مغازه های کناری درباره این کار خارق العاده او چیزی نمی دانند. همان موقع که ما آنجا بودیم فردی آمد و مقداری خاک شیر خرید و رفت. بدون اینکه بداند اینجا برای خودش مطبی است و ایشان طبیب.

یکی از دوستان دیگر که یک کلیه اش را برداشته تعریف می کرد که مراجعه کرده و آقای قدیری بعد از گرفتن نبضش گفته که شما کلیه چپ نداری برای همین به کلیه راست ت فشار آمده و فلان جور شده. یا مثلا درباره دختر یکی از دوستان که پلاکت خونش مشکل دارد گفته ست کار خاصی از دست من برنمی آید. یعنی این جور هم نیست که خود را سوپرمن جلوه دهد و بگوید علاج همه دردها پیش من است.

خلاصه تجربه خیلی جالبی بود برای ما. یکی از دوستان از رمز کار او پرسیده بود و اینکه آیا با جن و پری و اینها رابطه دارد یا چیز دیگری؟! آقای قدیری مثال جالبی زده بود. گفته بود «من مثل آن میکانیک حرفه ای و با تجربه ای هستم که وقتی یک استارت می زنی و صدای موتور را می شنود سریع می گوید مشکل از فلان پیچ در فلان جاست که شل است یا سفت است. ربطی به اجنه و ماورا الطبیعه ندارد. کلا ۲۱۶ نوع مختلف صدای نبض وجود دارد که من با توجه به آنها کار خود را انجام می دهم»

ویزیت ایشان ۴۰۰۰ تومان است و نسخه ای که می نویسد را می توانید از خودش یا از هر عطاری دیگری بگیرید. البته خودشان گیاهان دارویی مورد نظر را از قبل آماده نمودند و روی هر بسته طریقه مصرف آن نوشته شده است. داروی ما دو بخش بود یک قسمت مخلوطی از پودر گیاهان مختلف که باید به مقدار معینی قبل از ناهار و شام، با آب یا ماست مخلوط می کردیم و می خوردیم. و قسمت دوم هم عرقیات که به هر کدام از ما دو عرق مختلف تجویز کردند که باید بعد از ناهار و شام خورده شود. اینها البته علاوه بر دستورات درباره حجامت بود.

تشخیص بیماری ها به صورت میکروسکوپی حاصل نهایتا همین ۱۰۰ سال گذشته است و پیش از آن ماکروسکوپی بوده و شاید در قرن اخیر با بی توجهی به تجارب قبلی پزشکان و طبیبان، همه به انواع آزمایش ها و عکس های رادیولوژی و چی چی گرافی ها روی آورده اند. حال آنکه سالیان درازی اطبا از روی قیافه، نبض، تب، فیزیک بدن و دیگر ادله ظاهری بیماری ها را تشخیص می دادند و به مردم کمک می کردند. حتی اگر آقای قدیری را هم نمی دیدیم باید حدس می زدیم که برای مشکلات بدن و امراض، خدای متعال حتما نشانه هایی ماکرو برای تشخیص قرار داده است.

دوستی می گفت خیلی جالب است که ایشان بدون هیچ توضیحی مشکلات را می گوید و دارو می دهد در حالی که دکترهای جدید بعد از صدتا عکس و آزمایش، آخرش هم گاها متوجه نمی شوند مشکل از کجاست. همچنین هیچ کدام دید کلی نگر نسبت به همه ی بدن ندارند. متخصص کلیه فقط کلیه را چک می کند و بس و داروهایی می دهد برای خوب کردن همان قسمت. آدم را می بندند به انواع قرص و کپسول و آنتی بیوتیک که هر کدام غیر از وجه مورد نظر برای بهبود، کلی آثار و عواقب سوء دارند.

این پست را نوشتم هم به جهت تشکر و ادای دین به آقای قدیری و هم به جهت مطلع کردن دوستان.



نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر