در این چند سال که از
انتشار «لبخند مسیح» می گذرد، نقدهایی درباره اش خوانده ام یا در جلسه نقد
حضور داشته ام. با توجه به اینکه این کتاب، اولین کار جدی ام بوده است،
همیشه با تواضع، شنونده و خواننده ی نقد ها بوده ام تا یاد بگیرم و بهتر
بنویسم. حتی اگر در میان نقد ها، با قسمتی از آن مخالف بوده ام، دلیلی
ندیده ام که حتما از خودم دفاع کنم. چرا که من کار را ارائه کرده ام و حالا
نوبت دیگران است که حرف بزنند. آنقدر به این قضیه معتقد هستم که گاهی
همسرم گله می کنند که چرا در مقابل فلان اشکال غیر منطقی، چیزی نگفتی و
اجازه دادی طرف فکر کند دارد درست می گوید و البته با احترام به همسرم، باز
هم سکوت کرده ام.

اما این بار چیزی از «لبخند
مسیح» خواندم که سکوت را جایز نمی دانم. نویسنده ی محترم، یا داستان را
درست نخوانده اند و درک نکرده اند، یا دید درستی از جامعه ی اطرافشان
ندارند.
یادداشت ایشان را بخوانید تا درباره ی اشتباهاتی که در نوشته شان هست صحبت کنم.
شاید به ما می خندند
۱- لبخند مسیح (نوشته سارا عرفانی، سوره مهر، ۱۳۸۷):
لبخند مسیح برای اولین بار سال
هشتاد و چهار منتشر شده است. شما که ظاهرا طرح روی جلد چاپ اول را دیده اید
و درباره اش قضاوت عامه پسند بودن کرده اید، باید به سال چاپ هم توجه کرده
باشید. (اهمیت این موضوع را در پایان عرایضم، توضیح خواهم داد.)
۲- مدیر آموزشگاه عاشق اوست و ناشر کتابش هم عاشق اوست و می خواهد که زن دومش بشود (بدون اینکه دخترک مطلقه باشد یا نقصی داشته باشد):
اینکه دخترک مطلقه نیست یا نقصی
ندارد ولی بعضی مردهای هرزه، به خودشان جسارت خواستگاری از او را می دهند،
تقصیر نویسنده است؟ در جامعه مان، کم داریم از این دست مردهای گستاخ؟ حتی
دخترهای ابلهی که حاضر می شوند با چنین مردهایی رابطه داشته باشند؟! شما
ندیده اید؟ در داستان، اطلاعاتی از شخصیت نگار داده شد که در خواست چنین
مردهایی، منطقی به نظر بیاید. تعجب می کنم که چرا به آنها توجه نکرده اید.
۳- همانطور که بدیهی است مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم می شود:
بداهتِ این امر را از کجای
داستان برداشت کرده اید؟ من به طور واضح، برای اینکه متهم به چنین چیزی
نشوم، هیچ حرفی از ازدواج این دو نزدم. حتی نگار در درونش واگویه می کرد که
«ما اصلا مناسب هم نیستیم، چطور می توانم این را به نیکلاس بفهمانم.» بعد،
شما از کجای داستان من، برداشت کرده اید که مقدمات ازدواج این دو زوج
خوشبخت فراهم شده است؟ شاید هم برای اثبات عامه پسند بودن داستان، چاره ای
نداشتید جز اینکه یک جوری آنها را در داستان به ازدواج هم درآورید؟ لطفا
برای اثبات مدعاهایتان از خود داستان کمک بگیرید. ذهنیات خودتان را به
داستان الصاق نکنید و نتیجه ی دلخواه نگیرید.
۴- (البته نباید تصور
بدبینانه داشته باشیم که نگار به همراه نیکلاس به آمریکا می رود و شهروند
ایالات متحده می شود و سی سال بعدِ نیکلاس و نگار در آمریکا، در یک خانواده
همه میسحی چه خواهد شد):
این تصور، خواه خوشبینانه و
خواه بدبینانه، اصلا به لبخند مسیح ربط داشت؟ یا به نوع نگرش شما؟ عجیب است
واقعا! در عرض یک یا چند جمله در ذهن خودتان به سبکی عامه پسند(!) داستان
را تا سالها بعد و تا صفخات ۲۵۰۰ نداشته ی کتاب جلو می برید و فکر می کنید
درباره اینکه نوه ی نیکلاس و نگار به کدامشان رفته و در کلیسا چه می کند؟! و
آیا همه این تصورات خوشبینانه شما به نویسنده مربوط است و یا حتی به
خوانندگان وبلاگ تان؟ کلا برگردیم کمی عقب تر و اینکه هدف تان از نوشتن
چیست و این جمله ی مغرضانه ی تخیلی قرار است چه کارکردی داشته باشد؟
۵- بعید است که نویسنده
محجبه کتاب (که مدرسه شهید مطهری درس خوانده و در دانشگاه شاهد الهیات
خوانده) حتی یکبار هم سوار ماشین پسر نامحرمی شده باشد یا یک ساعتی را در
یک کلیسا، رفتار مسیحیان را دیده باشد، یا با یک میسحی صحبت کرده باشد، یا
انجیل خوانده باشد یا زبان انگلیسی اش کامل باشد، و مهمتر از همه اینکه یک
مسیحی دیده باشد که مسلمان شده باشد. که اگر چنین بود، باید نشانه هایی از
آن در متن مشهود بود:
به نظرتان خیلی سخت است که آدم
یک ساعتی را در کلیسا بگذراند؟ یا رفتار مسیحیان را دیده باشد؟ یا با یک
مسیحی صحبت کرده باشد؟ که من به خاطر نوشتن این داستان، بدون اندوخته هایی
از این دست سراغ نوشتن بروم؟! به واسطه ی اینترنت و فن آوری های روز، بارها
و بارها پیش آمده که با مسیحیان صحبت کرده ام و البته تازه مسلمان هم کم
ندیده ام و لااقل یک ساعتی در کلیسا بوده ام. جهت اطلاعتان عرض کنم مدت ها
با یک کشیش کانادایی بر سر مسائل دینی صحبت می کردیم. یا قریب به یک سال،
با یک خانم استرالیایی ارتباط ایمیلی داشتم که می خواست مسلمان صوفی شود.
چقدر درباره ی اصل دین با او حرف زدم و اینکه در اسلام، صوفیگری نداریم.
اگر می خواستم فخر بفروشم،
تجربه اش را داشتم. اما این داستان، طوری طراحی شده بود که نیازی به حرف
زدن از تجارب کلیسا نبود، یا دلیلی ندیدم آنچه از انجیل خوانده ام را در
این داستان به نمایش بگذارم. وقایع داستان من طوری پیش رفت که حرف های فعلی
را باید می زدم. نه همه ی آنچه تجربه اش کرده ام. گفتید اگر چنین بود،
باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود. من می گویم البته نشانه هایی از
آنها در داستان مشهود است. اما نه بیشتر از آنچه که لازم بود.
یا گفتید حتی کلمه ی «هدایت» را
ترجمه نکرده ام. آیا به نظرتان سخت بودم برایم؟ کاری داشت ترجمه ی این
کلمه را جا به جا در داستانم بیاورم؟ اما من نویسنده داستانم هستم و در
منطق داستان، نیازی به آن ندیده ام.
همین پاسخ را در مورد سایت ها و
کتاب ها هم باید بدهم. چرا فکر کرده اید من باید پاسخ همه ی معماهای
داستان را بدهم؟ اگر نام یک کتاب را در داستان می آوردم، ذهن مخاطب را
محدود می کردم به همان یک کتاب. اما عمدا نخواستم اسمی از هیچ کتابی بیاورم
تا دایره ی مطالعه ی دینی خواننده را محدود نکرده باشم.
شما که آمار تحصیلات من را
دارید لابد می توانید حدس بزنید که در طول حداقل چهار سال درس خواندن در
رشته الهیات گرایش فلسفه در دانشگاه اسم چهار تا کتاب در این زمینه را
شنیده ام، اگر نخوانده باشم و امتحانشان را نداده باشم و تحقیق و تفحص
نداشته باشم. و احتمالا نمی خواهید بگویید اسم کتابی در این زمینه آوردن
کار شاقی بوده که من نتوانسته ام انجامش دهم.
۶- نفس گرم مسیحایی ای می خواهد که بعید است ایمیل بتواند آن دم را منتقل کند:
با منطقی که از نوع گفتار شما دیده ام، بله. بعید است. وگرنه ما از این نفس های گرم مسیحایی کم ندیده ایم.
البته ای کاش متوجه می شدید که حرف اصلی داستان، به نگار مربوط می شود نه به مسلمان شدن نیکلاس.
۷- و در پایان:
جناب آقای دکتر محمدرضا جوادی یگانه!
بنده وقتی «لبخند مسیح» را
نوشتم، فقط بیست سال داشتم. یک دختر بیست ساله، هر چقدر هم کتاب خوانده
باشد و تجربه کرده باشد، باز هم مسیر زیادی برای پیمودن دارد. در آن زمان،
اصلا عامه پسند یا خاص پسند بودن برایم مطرح نبود. به این فکر نمی کردم که
اگر یک استاد جامعه شناسی، این کتاب را بخواند، چه اشکالاتی از آن خواهد
گرفت. نوشتم، چون به حکم عقل، احساس کردم باید بنویسم. کما اینکه هنوز هم
بعد از سالها، واقعا جای رمان های اعتقادی و خاص پسند، در ادبیات ما
خالیست.
پس شاید خیلی بهتر بود به جای
تخریب و تحقیر نویسنده ای که کتاب اولش را در اوج روزهای جوانی نوشته و از
بد حادثه به خاطر عامه پسند بودنش، به چاپ هفتم رسیده، منصفانه قضاوت می
کردید. فقط منصفانه! نه با لحنی سرشار از تحقیر و تخریب.